عیدتون مبارک.

خدایا حرمت هفتمین سین سفره،سکوت را شکستم تا در این لحظه های پاک دستانم را به سوی تو گشایم و دعا کنم برای همه آنان که در این لحظه ها دلشان پر از نجوای نیاز است؛بپذیر دعاهایشان را شاید میان این همه نجوا کسی برای من نیز ارمغان نیک دارد.

امیدوارم امسال برای همه بچه های علوم آزمایشگاهی علی الخصوص بچه هایی که قراره ارشد شرکت کنن سال بی نظیری باشه. عید همگیتون مبارک! این سفره قشنگ هم تقدیم به همتون با کلی آرزوی قشنگ براتون!

وقتی سهراب از دانشگاه می گفت.

وقتی سهراب از دانشگاه می گفت.

اعترافات یک تبهکار :

 اهل دانشگاهم ، روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ، خرده عقلی ، سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم ، پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی می نویسم تكلیف

می سپارم به شما

تا به یك نمره ناقابل بیست

كه در آن زندانی ست ، دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

گپ زدن بیهوده است

خوب می دانم دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید

چقدر نمره زمن می خواهی

من از او پرسیدم ، دل خوش سیری چند

اهل دانشگاهم ، قبله ام آموزش

جانمازم جزوه ، مشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

كه خروس می كشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست ، مدرسه باغ آزادی بود

درس بی كرنش می خواندیم ، نمره بی خواهش می آوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت ، همه غش می كردیم

كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز ، مثل یك بازی بود

كم كمك دور شدم از آنجا

بار خود را بستم ، عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش و به دانشكده علوم سرایت كردم

رفتم از پله كامپیوتر بالا ، چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در به در می گشت

یك نمره قبولی می خواست

من كسی را دیدم ، از دیدن یك نمره ده

دم دانشگاه پشتك می زد

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بكنند

و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه

در سراشیب كسالت هستم

خوب می دانم استاد ، كی كوئیز می گیرد

برگه حذف كجاست ، سایت و رایانه آن مال من است

تریا، نقلیه و دانشكده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد ، همگی می میریم

و اگر حذف نباشد ، همگی مشروطیم

نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود

كار ما نیست شناسایی مسئول غذا

كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ

پی اصلاح خطاها برویم

اهل دانشگاهم ، رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی ست 
 
پدری دارم ، حسرتش یك شب خواب

دوستانی همه از دم ناباب(دور از جون دوستای خودم

اهل دانشگاهم ، قبله‌ام استاد است ، جانمازم نمره

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست 

من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار

وچرا در وسط سفره ما مدرك نیست 

كار ما نیست شناسایی هردمبیلی

كار ما نیست جواب غلطی تحمیلی

كار ما شاید این است كه مدرك در دست

فرم بی‌گاری هر شركت بی‌پیكر را پر بكنیم

من یا تلفن همراه؟

من یا گوشی تلفن همراه؟؟؟

سلام بچه ها!

یه مقاله جذاب:جایگزینی تلفن همراه به جای کارشناس علوم آزمایشگاهی!

انصافه تورو خدا؟ ما با هزار امید وآرزو درس بخونیم اونوقت....!

مهر- دانشمند ایرانی دانشگاه رود آیلند آمریکا روشی را ارائه کرده است که با استفاده از آن آزمایش خون می تواند در کمتر از نیمساعت و از راه تلفنهای همراه هوشمند انجام شود.

در صورت سراغ داشتن یک کار خوب به ما اطلاع دهید با تشکر!

.www.arezudarandiruz&bikaranfarda.com

ادامه نوشته

آشنایی با فرهنگ مردم گفتار نیک پندارنیک کردارنیک

آذربایجان

هدفم از گذاشتن این پست صرفاً آشنایی باجایگاه و زبان و فرهنگ گم شده ایست که در طول تاریخ همچون الماسی درخشید چه در حوزه ادبیات و موسیقی چه در عرصه فرهنگ زندگی رشادت و عشق وغیرت و چه در عرصه علم و هنر(البته با استفاده از منابع بسییییییار فراوان)! دلم نمی اومد این همه خلاصه اش کنم ولی ترسیدم در حوصله جمع نگنجه و فقط مباحث مربوط به اسطوره شناسی(به علت ارتباط دیدگاه ها وشخصیت) و زبان رو اووردم!!! شاید با خوندن ادامه این مطلب که خیلی جذابه شما بتونین بگین فرهنگی که ریشه در عمییییییییییییق ترین لایه های تاریخ داره الان کجاست؟و کدامین برگ از تاریخ رو با رفتارها وخصایصمون داریم رقم می زنیم؟!

ادامه نوشته

یک بسم الله تا آخر خط

یک بسم الله تا آخر خط

میان کلاسی مزدهم کسی در چوبی تنها کلاس روستا را با طمانینه می زند! معلم می گوید: بفرمایید!

 کودک با التهاب و ترس آرام آرام در را باز می کند اول انگشت اجازه اش وارد کلاس می شود وسپس نفس های بریده اش وسپس پاهای لرزانش...! با نفس های بریده می گوید:آقا اجازه؟؟؟

معلم از جایش برمی خیزد:پسر تو که باز دیر اومدی مگه دیروز بهت تذکر نداده بودم؟

کودک:چرا آقا ولی من از ده پایین میام ! بین این دوتا ده یه رودخونه ست که برای رسیدن به پل باید خیلی راه برم.

معلم:خب یا کمی زودتر راه بیفت یا مجبور نیستی از پل رد شی از رودخونه رد شو.

کودک:آخه آقا معلم اگه زودتر راه بیفتم هوا تاریکه گرگا...وعمق رودخونه چند برابر قد منه!

معلم که از نگاه معصوم کودک دلش می لرزد بی مهابا کلامی به ذهنش می آید:نگفتم از توی رودخونه رد شو گفتم از روی رودخونه رد شو!

کودک که چشمانش از شدت تعجب گرد شده نفسی تازه می گیرد آب دهانش را فرو می برد:چه جوری آقا معلم مگه می شه؟!

معلم با لبخند می گوید: پاچه شلوارتو جمع کن یه بسم الله بگو رد شو!

لبخند رضایتی بر لبان کودک می نشیند و...:چشم آقا معلم الان می تونم بشینم؟......

ادامه مطلب جالب تره!

ادامه نوشته

باران

امروز باز هم باران مي بارد...

چترم در اتاقي كه پشت پنجره اش مي نشينم جا مانده است!!!

تمام وجودم خيس باران است؛كمي راه مي روم،باران تندتر مي شود...ديگر مرا طاقتي بر ادامه راه نيست. كنار ديواري مي ايستم.عابري مي آيد وبه تماشاي وجود خيسم مي ايستد.لبخندي گرم نثار سرماي وجودم مي كند و ميرود...!

دوكس را چتري ست زير يك چتر از دور چه زيبا مي آيند... كمي نزديكتر!مرا نمي بينند... مشغول صحبت! مرا نمي فهمند...

صداي يكي مي لرزد مي گويد:من مي روم ديگري مي گويد:به فداي سرم...

وچقدر زيبا دورتر مي شوند!!!

باران آرام تر شده تنم مي لرزد. بروم يا كه بمانم زير اين چتر؟    

خودم را به كنار پنجره رساندم و نفسي آرام به آرامش آب!!!

دخترك هنوز پشت پنجره چشم به باران دارد. چشمانش به وسعت آسمان، ابري ست. من باران را در چشمانش مي بينم... و چترم هنوز روي ديوار اتاقش آويزان است دخترك روي يك صندلي چرخ دار است توان راه رفتن ندارد شايد رسم باران است!!!چون چشمان دخترك هر روز مثل امروز آسمان پشت پنجره مي بارد.هرگاه باران مي بارد گويي من هم بال پرواز ندارم!!!

و چه سود كه او پا دارد و چه سود كه من بال دارم؟؟؟

امروز باز هم باران مي بارد...!

كدام قسمت از داستان شما را بيشتر متاثر كرد؟سري به ادامه مطلب زدن هم چندان خالي از لطف نيست!!!

ادامه نوشته